خود دیگرم به قلم آرزو شریفی
پارت پنجاه و یک :
باهم میوه خوردیم. اولش اخم و سکوت بود ولی کم کم حرف زدیم و ظاهراً دلخوریها حل شد. علی اصلاً این شکلی نبود. سر هر بحثی یا میرفت میخوابید و یا سرگرم تلویزیون میشد و دیگر با حدالناسی حرف نمیزد، اگرم باهاش حرف میزدی جوری سرد نگاهت میکرد که دوست داشتی گلدان کنار دستت را توی سرش خورد کنی.
- خب حالا چه طرحی کشیدی؟
- چند روز دلم خیلی برای پریا تنگ شده دلم خواست چهره اونا بکشم
- عه چه خوب

لطفا صبر کنید...

الهام
0میدونی این رمان خیلی به درد خانم های متاهل می خوره به نظرم ما بیشتر درکش میکنیم و راحتتر می تونیم همزاد پنداری کنیم